ویولن.موسیقی.تازه ها
تازه های موسیقی روز و دل نوشته ها
قورباغه در برکه ای یکه و تنها نشسته بود.نه اوازی سر می داد از سر غم یا شادی و نه حرفی میزد.می دانست که هیچ گوشی شنوای صدای مهیبش نیست.خودش را تکانی داد که ماهی از آنجا عبور کرد،چهره محزون قوربافه را دید و دریافت که دوباره مایوس شده و به این می اندیشد که من چرا آفریده شدم؟ ماهی هم این حقیقت را می دانست اما دوست نداشت قورباغه مایوس باشد،با لبخندی از کنارش عبور کرد... قورباغه از همیشه ناراحت تر به خدا گفت:به حرف هایم گوش میدهی؟دلم گرفته است.خدا سکوت کرد و قورباغه به حرفش ادامه داد بدون اینکه منتظر صحبت خدا بماند.ای خدای زیبایی ها!به من بگو چیزی از زیباییت کم میشد اگر مرا خوش صدا و دلفریب می آفریدی؟خدا سکوت را بر هر حرفی ترجیح داد.قورباغه ادامه داد:در این هستی به این پهناوری کسی نیست که بخواهد به صدای من گوش دهد.چرا ای مهربانترین؟چرا وقتی لب به سخن می گشایم همه از اطرافم پراکنده می شوند و در عمق دریا گم می شوند.خدا دلش تاب نیاورد و گفت:زیبای دلفریب من! مهم این است که صدایت آرامبخش جان من است.مهم این است که وقتی صدایت در هستی طنین می اندازد دلم آرام میگیرد.قورباغه شاد شد و منتظر ادامه حرف خدا ماند.عزیزم،آیا تا به حال توجه کرده ای که چرا وقتی آواز سر میدهی همه به اعماق دریا میروند؟ قورباغه جوابی برای گفتن نداشت.خدا گفت:آنها در عمق احساس وجود تو غرق میشوند. قورباغه خوشحال شد و هر روز برای دل خودش و خدای خودش خواند غافل از اینکه ماهی ها... تقصیر ما نیست که بر روی حرفهایمان نمی مانیم... هر روزخودش را دور میزند ! باز کن پنجره ها را که نسیم... روز میلاد اقاقی هارا جشن می گیرد... نوروز باستانی بر همگان خجسته باد... با آرزوی بهترین ها.... دستانم را پر از بوسه کرد.. در احساس غرق بودم که رفت... رفت تا به نور برسد ،به حقیقت ، به خدا... رفت تا زیر بار امانت شانه اش خم نشود... رفت تا نمناک شدن پرهایش را نبینم... حامل خبری بود بس عظیم اما... اما نمی دانست چطور بگوید. به آسمان ها گام برداشت تا فریاد بزند و طنین صدایش در گوشم بپیچد وقتی که می گوید: تو به انسان بودن و ماندن محکوم شده ای...! چه محکومیتی دارد انسان بودن ؟ شیرین است بهترین خدا بودن.... قاصدک چه می گویی؟ انسان بودن لذت است... وقتی که خدا به سویت گام بر می دارد ، وقتی در سختی ها تو را در آغوش می کشد، وقتی که تنهایی و غربت گلویت را می فشارد ، به دیدارت می آید و اشکهایت را با دستان لطیف و پر مهرش پاک می کند ، همانگونه که ابر ها چهره ی آسمان را از باران دلتنگی پاک می کنند. چه می گویی قاصدک؟ مگر انسان بودن نه این است که مهربان ترین باشی ، دلسوز و عادل؟ این که مسئولیت بزرگی نیست... از چه می هراسی؟ می دانم که از پس آن بر می آیم...میدانم که می توانم... میدانم. صبر قاصدک لبریز شد... بانگ برداشت که: آری، انسان بودن همین است که تو میگویی. حق با توست.. برای تو که کاری ندارد...! تو از پس سخت تر از اینها هم بر آمده ای... تو لایق بهترین ها هستی. اما... اما فکر می کنی بتوانی از پس انسان ماندن برآیی؟؟؟ از پس صبر کردن وقتی که از خشم لبریزی؟؟؟ از پس لبخند زدن وقتی که کینه سراسر وجودت را فرا گرفته است؟ از پس بی ریا بودن وقتی که جهان را ریا می گیرد؟ از پس خوب ماندن وقتی زمین را زشتی پوشانده است؟ از پس اشک ریختن وقتی که اطرافت مالامال از انسان هاست؟ از پس گذشت کردن وقتی که از غرور لبریزی؟ از پس بخشیدن وقتی که قلبت هزار تکه شده؟ آیا می توانی از پس همه ی اینها برآیی؟ آیا می توانی بهترین باشی و بمانی؟ بجز اشک ریختن کاری از دستم بر نمی آمد... بجز فروتنی در مقابل والاترین و زیباترین و سکوت در مقابل حرف حق چاره ای نداشتم. فکر می کردم همه چیز را می دانم... فکر می کردم هیچ گاه به بن بست برخورد نمی کنم اما... اما این بار فقط سکوت کردم...جهان را سکوت فرا گرفته بود.. سکوتی به ژرفای خیال و به قداست عشق... قاصدک زیر بار این امانت پرپر شد و من هنوز از فکر کردن لبریز بودم. پیش از حرف قاصدک فکر می کردم زندگی فقط انسان بودن می خواهد... نمی دانم که آیا واقعا از پس انسان ماندن بر می آیم یا نه؟ پا به کوچه های تنهاییم گذاشتم.. دنبال بهانه ای برای فریاد زدن و گریستن می گشتم که حرف مادرم بر ذهنم خطور کرد... او همیشه می گفت: بی بهانه گریه کن همین که دلت گرفته است بهترین دلیل خالی شدن است... فریاد زدم: خدایا چرا سکوت کرده ای؟ به من بگو که دستانم را رها نمی کنی... کاری کن تا دوباره بودنت را ، حرم نفس هایت و صدای دلنشین قدم هایت را احساس کنم... بگو آیا...؟؟ حرفم را قطع کرد و مرا در آغوش کشید و گفت:چون می دانستم می توانی تو را مبعوث کردم بهترین من... این را فراموش نکن که من همیشه همراه تو هستم و می مانم... هرگز از عمق خیالت پاک نکن که وقتی در سختی ها گم می شوی و جای پاهایت بر ساحل زندگی نقش نمی بندد ، دلیل این نیست که نیستم و فراموشت کردم! نه! هیچگاه این گمان را بر خود راه مده... تورا در آغوش کشیده ام تا وجود ظریف و پاک تر از برگ گلت زیر بار مشکلات آزرده نشود. بهترینم! خوب بمان.. . برای همیشه... خداوند این را گفت و در خاطره ها غرق شد... خیالم راحت شد وقتی مهربانترینم دلگرمم کرد... پرهای قاصدک را بوسیدم و برای همیشه در قلبم گذاشتم... آری این است رسم انسان ماندن... آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست... کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری... بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! « دکتر علی شریعتی » عشق می کارد و کینه درو می کند.... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.... می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ..... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........ او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی .......... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ......... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ......... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........ او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ......... و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد..... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ....... به نام خدایی که مرا آفرید تا تحولی شگرف در این دنیا آغاز کنم... خدایا بهانه ای به من بده برای گریستن.دیگر نمی توانم دوام بیاورم.کمکم کن.صدایم از هجوم بغض در نمی آید.تو کاری کن.مادرم همیشه می گوید بی بهانه گریه کن.همین که دلت برای گریستن تنگ می شود بهانه است. خدایا می خواهم دلم را قلبم را و وجودم را با گریستن پاک کنم..پاک.این بار نوبت من است تا ثابت کنم می توانم.ثابت کنم زن هم می تواند غرورش را بشکند.ثابت کنم فقط مرد نیست که گاهی یارای حرف زدن ندار.زنان هم گاهی هیچ بهانه ای برای زندگی ندارند اما به خاطر اطرافیانشان زندگی می کنند.. می خواهم ثابت کنم که زن فقط برای شستن و تمیزکردن خلق نشده.برای تغییر زندگی پا به روی هستی گذاشته.برای اثبات اینکه گاهی بدون امید هم میشود زندگی کرد. اینکه گاهی برای مردم زندگی کنی.برای آنانی که چشم امیدشان به توست.تنها به تو. خدایا این بار هم می دانی که برای چه به درگاه تو آمدم.؟برای اینکه از انسانهایی که احساساتم را زیر پایشان لگد کردند در فرارم.برای اینکه از کسانیکه مرا برای سرگرمی و تنها نبودن می خواهند متنفرم. پس فقط تویی که بی بهانه مرا دوست داری.فقط تو.این بار هم.... آه ای خدایی که گاهی یارای حرف زدن را از من میگیری! این بار هم مرا یاری کن. من برای اثبات آمده ام ای ارحم الراحمین.تنهایم نمی گذاری.می دانم. و تو خود می دانی که بی تو زنده بودن آسان است اما زندگی کردن چه سخت.پس... پس نگذار بی تو زندگی کنم.نگذار بی تو با زندگی بجنگم. گاهی خودت را به من نشان بده تا بدانم که هستی...تا بدانم که در کنارم می مانی. من برای اثبات حقیقت زندگی آمده ام...مرا تنها مگذار.... دو چیز که توی چرخش زمین نه تموم میشه و نه تغییر میکنه، . قورباغه در برکه ای یکه و تنها نشسته بود.نه اوازی سر می داد از سر غم یا شادی و نه حرفی میزد.می دانست که هیچ گوشی شنوای صدای مهیبش نیست.خودش را تکانی داد که ماهی از آنجا عبور کرد،چهره محزون قوربافه را دید و دریافت که دوباره مایوس شده و به این می اندیشد که من چرا آفریده شدم؟ ماهی هم این حقیقت را می دانست اما دوست نداشت قورباغه مایوس باشد،با لبخندی از کنارش عبور کرد... قورباغه از همیشه ناراحت تر به خدا گفت:به حرف هایم گوش میدهی؟دلم گرفته است.خدا سکوت کرد و قورباغه به حرفش ادامه داد بدون اینکه منتظر صحبت خدا بماند.ای خدای زیبایی ها!به من بگو چیزی از زیباییت کم میشد اگر مرا خوش صدا و دلفریب می آفریدی؟خدا سکوت را بر هر حری ترجیح داد.قورباغه ادامه داد:در این هستی به این پهناوری کسی نیست که بخواهد به صدای من گوش دهد.چرا ای مهربانترین؟چرا وقتی لب به سخن می گشایم همه از اطرافم پراکنده می شوند و در عمق دریا گم می شوند.خدا دلش تاب نیاورد و گفت:زیبای دلفریب من! مهم این است که صدایت آرامبخش جان من است.مهم این است که وقتی صدایت در هستی طنین می اندازد دلم آرام میگیرد.قورباغه شاد شد و منتظر ادامه حرف خدا ماند.عزیزم،آیا تا به توجه کرده ای که چرا وقتی آواز سر میدهی همه به اعماق دریا میروند؟ قورباغه جوابی برای گفتن نداشت.خدا گفت:آنها در عمق احساس وجود تو غرق میشوند. قورباغه خوشحال شد و هر روز برای دل خودش و خدای خودش خواند غافل از اینکه ماهی ها... 

ما بر زمینی زندگی می کنیم که


.
.
یکی شکوه تولد عیسی مسیحه و دیگری عشق یک دوست به دوستشه!
عشق در قالب دل ها ، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر ِ مشترکی است . اما دوست داشتن ، در هر روحی جلوه ای ، خاص خویش دارد و از روح ، رنگ می گیرد و چون روح ها ، بر خلاف غریزه ها ، هر کدام ، رنگی و ارتفاعی دارد و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد . می توان گفت که به شماره ی هر روحی ، دوست داشتنی هست .
عشق ، با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن ، در ورای سن و زمان و مزاح زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش ، روز و روزگار را دستی نیست .
عشق ، در هر سطحی و رنگی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور می گوید : شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید ، آن گاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید !
اما دوست داشتن ، چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح ، که زیبائی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند . عشق ، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن ، آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق ، با دوری و نزدیکی ، در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ؛ اگر تماس ، دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها ، با بیم وامید و تزلزل و اضطراب و دیدار در پرهیز ، زنده می ماند . اما دوست داشتن ، با این حالات ناآشناست . دنیایش ، دنیای ِ دیگری است .
عشق ، جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست ؟ یک " خود جوش ِ ذاتی" است ، و ازین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ی نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و همدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار ِ این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه ، پس از جرقه زدن ِ عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ی هم مینگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنائی ِ پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است .
اما دوست داشتن ، در روشنائی ریشه می بندد و در زیر ِ نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنائی ، پدید می آید و در حقیقت ، در آغاز ، دو روح ، خطوط آشنائی را در سیما و نگاه می خوانند ، و پس از " آشنا شدن " است که "خودمانی" می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها ، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرّار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد – و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشتِ بی کرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک ِ دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ِ " ایمان " دربرابرشان ، باز می شود و نسیمی نرم ولطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ی درد آلوده نیایشش مناره تنها و غریب آلودش آن را به لرزه در می آورد – هر لحظه پیام الهام های تازه ی آسمان های دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش ِ بوستان های دیگر را به همراه دارد و خود را به مهره و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی این دو می زند .
عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ِ " فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کَند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد .
عشق ، زیبائی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در " دوست " می بیند و می یابد .
باید دست در آغوش ِ لحظات ِ سرشار از بودن و زندگی کردن ؛ باشی و زندگی کنی ؛ باشی و زنده کنی ؛ باشی و زندگی کنی ...
آری باشی و زندگی کنی ... که دوست داشتن از عشق برتر است .
و من ؛ هرگز ، خود را تا سطح ِ بلندترین ِ قله ی عشق های ِ بلند ، پائین نخواهم آورد
| Design By : nightSelect.com |


